دیشب با خدا دعوایم شد...
دیشب با خدا دعوایم شد...
رفتم گوشه ای نشستم و قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد...
با همان حالت گریه خوابم برد...
صبح که بیدار شدم مادرم گفت...
خبر نداشتی دیشب که خواب بودی چه باران شدیدی میبارید!!!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:22 توسط رضا مقدم
|